سرمايه اجتماعي و نقش آن در ايجاد دانش

 

دانش ماهيتي اجتماعي دارد و اين ويژگي بر پيچيدگي مفهوم آن افزوده است و به دليل ماهيت اجتماعي دانش و آميخته بودن آن با ارزش ها و باورها و تجارب انساني ،بسيار انتزاعي است و درك آن مستلزم تعمق در مفهوم و عناصر تشكيل دهندهْ دانش است كه عبارتند از :

تجربه دانش با گذشت زمان از راه تجربه كسب شده است از دوره هاي آموزشي ،مطالعهْ كتاب ها ، آموزش غير رسمي گسترش مي يابد يكي از فوايد اصلي تجربه ،ايجاد تصوير تاريخي است و به وسيلهْ اين تصوير مي توان شرايط و اتفاقات جديد را مشاهده و درك نمود .دانش نقش يا نقوشي آشنا در ذهن به وجود مي آورد كه با بهره گرفتن از آنها مي توان بين آنچه در حال شكل گرفتن است و آنچه قبلاً اتفاق افتاده ارتباط برقرار نمود .

حقيقت زميني به اين معني كه دانش از طريق تجزيه و تحليل اطلاعات واقعي ايجاد و ارتباط بين متغيرها و در ذهن بشر به وجود مي آيد و بدون توسل به مفاهيم خيالي و كلي گويي هاي اثبات نشده به ذخاير دانش بشري افزوده مي شود.

پيچيدگي  دانش به دليل ماهيت اجتماعي داشتن ،قدرت برخورد با پيچيدگي ها را را نيز دارد و اين ويژگي دانش است كه مي تواند با بهره گرفتن از روشهاي پيچيده با پيچيدگي برخورد نمايد و ويژگي قضاوت و داوري دانش را مي توان به نظام هاي زنده و طبيعي تشبيه نمود كه ضمن تعامل با محيط ، رشد نموده و بهبود مي يابد و ارزش ها و باورها زواياي نگرش ما را به وجود مي آورند و در واقع حكم مي كنند كه چه چيزهايي را مشاهده و جذب نماييم و از اين فرايند به چيزهايي برسيم .انسان ها دانش هاي خود را بر اساس باورهاي خويش سازماندهي مي نمايند.(ابطحي، 25:1385)

بسياري از صاحب نظران وقتي از دانش صحبت مي كنند به دانشي اشاره دارند كه در ذهن انسان نهفته است و به راحتي قابل شناسايي و انتقال از فردي به فرد ديگر نيست اين نوع دانش در تجارب ، باورها ،ارزش ها ،و فرهنگ يك فرد يا سازمان نهفته است اين نوع دانش ،داراي قلمرويي وسيع و بسيار ارزشمند است و دارايي هاي منحصر به فردي هستند كه به ندرت توسط ديگران كپي مي شوند و ايجاد كنندهْ مزيت رقابتي براي افراد و سازمان ها هستند.(ابطحي، 19:1385)

مك دموت [1]در مورد ويژگي هاي دانش مي گويد دانش يك پديدهْ اجتماعي است (رايانه ،فن آوري اطلاعات ايجاد دانش نمي كند ) دانش قبل از اين كه يك پديدهْ  فني و تكنولوژي باشد يك پديدهْ اجتماعي است يعني انسانها مهمترين عامل شكل گيري و انتقال آن هستند (ابطحي، 27:1385)

هويت (2004) مي گويد كه موضوع مديريت دانش پيوند مردم به مردم و مردم به اطلاعات براي خلق مزيت رقابتي است نمودار مقابل تئوري مديريت دانش جامعه گرا را نشان مي دهد تقاطع پيوندها جايي است كه خلاقيت و نوآوري به وجود مي آيد و منجر به خلق مزيت رقابتي مي شود اين پيوندها و تكامل آنها را “هويت” تحت عنوان تئوري مديريت دانش جامعه گرا مي نامد و در توضيح اين تئوري مي گويد كه اكثر سازمان ها از طرف مشتريان ، رقبا ، سرمايه گذاران، تحت فشار هستند و با جهاني شدن تجارت هيچ سازماني از اين فشارها در امان نيست و با توجه به اين كه مديريت دانش مزيتي رقابتي ايجاد مي كند ضروري است كه كار افراد در تعامل با هم باشد چون مديريت دانش يك رويكرد كل نگر و همه جانبه است و دستيابي به دانش برون سازماني براي مديريت دانش حائز اهميت است.(ابطحي ،41 :1385)

…….                                                               نمودار 2-9-پيوند بين مردم و دانش

 

 

 

 

(اقتباس از ابطحي،1385 :41)

اعمال قدرت دانش سازماني ،اعلام بصيرت هاي سازمان و وجود رهبر متفكري است كه در توليد و كاربرد دانش به آن بصيرت ها متكي باشد .براي اين كه مديريت دانش مزيت رقابتي پايدار ايجاد كند ضروري است كه كار افراد در تعامل با هم باشد چون مديريت دانش يك رويكرد كل نگر و همه جانبه است بصيرت كل نگرانه شامل خلق رسالت ،استراتژي وساختارهاي لازم براي مديريت دانش است و ايجاد هنجارهاي فرهنگي ،اعتماد ،سهيم سازي هدف هاي مشترك و اشتياق زيادي براي يادگيري كه بر تمام جوانب سازمان نفوذ دارد .همچنين اين رويكرد مستلزم توجه به سهام داران است نه فقط به اين علت كه ارزش سهام خود را در اختيار سازمان مي گذارند بلكه به خاطر اين كه سرمايه انساني خود را براي موفقيت سازمان در معرض خطر قرارمي دهند با اعمال نفوذ ودانش سازماني مديران باعث مي شوند كه حداكثرسرمايه به سازمان برگشت داده شود.(عدلي ، 65 :1385)

كاكي ها را و سورنسون[2] (2001) مي گويد دانش در بافت سازماني از طريق ارتباطات پيچيده و پويا بين بازيگران ، سازمان ها و محيط هاي اجتماعي خلق مي شود و در اثر تبادل اجتماعي و عمل دانش خلق مي شود(عدلي، 1385: 68)

ايستر باي- اسميت[3](2000) به طور مجزا بيان نموده اند كه خلق دانش نتيجهْ پژوهش مفيد و با عمل”دانستن”سازگار و هماهنگ است در مجموع ،اين اظهارات بر اهميت اعضاي سازمان در خلق دانش تأكيد دارند و مي گويند كه در صورت گسترش ارتباطات در سازمان ،دانش جديد به وجود مي آيد و اگر افراد وارد اين فرايندهاي ارتباطي نشوند دانش جديد خلق نمي شود .پيامد اين مجموعه را اظهارات اسميت (2003) اين گونه بيان مي كند ،مديريت دانش اساساً دربارهْ انتقال پيام به گونه اي است كه كاربر قادر به درك و كاربرد معناي انتقال يافته باشد .بنابراين مديريت دانش يك سيستم ارتباطي است و به طور منطقي بايد تحت تأثير ساختار اجتماعي سازمان قرار گيرد.(عدلي، 69:1384)

چرچمن – نوناكا وتاكه اوچي[4] (2000) اظهار مي كنند تصور دانش به عنوان مجموعه اطلاعات ،ربودن مفهوم از همهْ زندگي آن است .دانش بر خلاف اطلاعات ريشه در اعتقادات و تعهدات داشته و در بافت ذهني كاربر قرار دارد و بر اساس آن عمل مي كند .فقط انسان است كه مي تواند در خلق دانش نقش مركزي به عهده داشته باشد و كامپيوترها صرفاً ابزاري با توانايي پردازش شگرف هستند.

رامپرسد[5] (2002) دانش را تابعي از اطلاعات ، فرهنگ ، مهارت ها بيان مي كند و به شكل زير نمايش مي دهد. (مهارت ها ، فرهنگ ، اطلاعات ) تابع = دانش(عدلي ، 9 :1384)

گاندر و متس[6] (2002) يكي از ويژگي هاي عملي دانش را گفتگو مي داند قرن ها ،كتاب وظيفه انتقال دانش را بر عهده داشت كتاب و ساير وسايل چاپي احتمالاً در خصوص انتقال دانش صريح توانمند هستند اما در زمينهْ دانش تلويحي و مستتر نياز به برقراري ارتباط ،در اشكال رسمي- غير رسمي- است ،تعامل اجتماعي و گفت و شنود براي خلق دانش و تفسير واگراي اطلاعات الزامي است.(عدلي، 1384: 12)

يكي از زير ساخت هاي مديريت دانش زير ساخت انساني – اجتماعي است كه داراي دو مؤلفه مهم مي باشد يكي از آنها فرهنگ و ارزش هاي جمعي است كه مسير دانش را هدايت مي كند و امتياز دسترسي به دانش را مشخص مي كند و مؤلفهْ ديگر اعتماد است پهناي زير ساخت انساني ،اعتماد بين افراد درون سازمان – مديريت و كاركنان – است زير ساخت انساني مستلزم سرمايه گذاري در افراد است براي خلق فرهنگ و ايجاد اعتماد بايد سرمايه گذاري كرد سرمايه گذاري به منظور خلق محيطي كه اعضاي آن حاضر به سهيم سازي دانش خود با ديگر اعضاي سازمان باشد خلق محيطي كه زايش دانش را به حداكثر برساند، تمايل به نوآوري را ترويج دهد و محيط هاي بدون ترس و سرشار از اعتماد ايجاد نمايد.(عدلي 1384: 227)

و بر طبق نظر صاحب نظران سرمايهْ اجتماعي يكي از شاخص هاي اين سرمايه اجتماعي يكي از شاخص هاي اين سرمايه اعتماد مي باشد و در رابطه با نقش اعتماد در ايجاد و توزيع دانش پيترسن و پاول فلت[7] در سال 2002 تحقيقي انجام داده و دريافتند كه وجود اعتماد براي موفقيت در ايجاد دانش ،حياتي و حتي مهمترين عنصر اين موفقيت است و در خصوص توزيع دانش خود نمايي مي كند و آنها معتقدند اگر جو اعتماد بر سازمان حاكم نباشد دانش خود را در اختيار ديگران نخواهند گذاشت (پيترس و پاول فلت به نقل از ابطحي ،2002 : 15)

بات[8](2001) نيز استدلال مي كند كه توزيع دانش در سطح مختلف سازمان منوط به وجود اعتماد است .                                                         نمودار2-10 اعتماد و مديريت دانش

 

 

 

 

اعتماد                                      اعتماد

 

 

 

 

اعتماد

(اقتباس از ابطحي ،93:1385 )

در محيط هاي فراپيچيده و فرآشوب امروزي ،تكنولوژي اطلاعاتي به دليل ماهيت ايستاي آن ،توانايي پاسخگويي به تغييرات گسسته و بنياني را ندارند و به سيستم هاي طبيعي و انعكاسي آن نياز دارد .سيستم هاي انساني به دليل توانايي شناخت و خود انطباقي مناسب سناريوي فعلي جهان هستند با نگاه به تاريخ علم مديريت در مي يابيم در هر دوره به دليل ماهيت كار،مديريت منابع خاصي بر سازمان ها حاكم بوده است ،در قبل از مدرنيسم و مدرنيسم با توجه به محدوديت منابع مادي ، زمين ،سرمايه و نيروي فيزيكي كار وسيطرهْ رويكرد انرژي محور ،مديريت منابع مادي وعلمي جريان داشت در پست مدرنيسم به دليل ضرورت توجه به توانايي منحصر بشري – دانش آفريني و خلق معنا – و دو رويكرد منبع محور ،عملكرد محور مديريت دانش مورد توجه صاحب نظران مديريت قرارگرفت .و ماهيت سازمان ها حداقل در دو زمينه مهم تغيير كرده است .از طرفي كار دانش جايگزين كار فيزيكي شده است و از طرف ديگر كارگران دانش در محيط هاي كامپيوتري غرق شده اند. اين واقعيت به طور شگرفي روش هاي اداره ،يادگيري ،ارائه دانش ، تعامل ،حل مسائل وعمل را تغيير داده است .و در دنياي جهاني شدهْ امروز جوامع و سازمان ها در صدد كسب مزيت رقابتي پايدار هستند ،در اين شرايط سازمان هايي موفق هستند كه ،آن چه را مشتريان آنها مي خواهند و نياز دارند ،شناسايي كنند و خود را با خواسته هاي آنها وفق دهند.(عدلي،1384 :90)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2-1-19- چگونگي زوال سرمايهْ اجتماعي

در اوج شكوفايي “نظريهْ نوگرايي”در دههْ 1950 و اوايل 1960 اين تبديل ارزش از سنتي به مدرن ،از اجباري به اختياري ،از ركود به پيشرفت عمدتاً به عنوان گذاري دشوار اما مثبت و ضروري تعبير مي شد كه جوامع قبل از پا گرفتن هنجارهاي آراسته و منظم آمريكاي معاصر،برگرد آن استقرارمي يافتند مشكل اين بود كه ارزش ها هيچ گاه از رشد و تكامل باز نايستاد به نظر مي رسيد كه تغيير جهت به سوي جامعهْ فراصنعتي كه در دههْ 1960 شكل مي گرفت با مجموعهْ جديدي از هنجارها همراه گرديد و به ويژه با اضمحلال خانوادهْ هسته اي و ظهور اشكال گوناگون انحرافات اجتماعي.

مدرنيت مي خواهد جامعه اي مبتني بر قرار داد اجتماعي رسمي و مشتمل بر افراد خرد ورزي را كه گرد هم آمده و به عنوان نوع بشر از حقوق طبيعي خود حراست مي كنند را جانشين جامعه اي كند كه بر پايه سنت ،مذهب ،نژاد يا فرهنگ استوار است .جوامع مدرن به جاي آن كه در صدد باشندكه اخلاق اعضايشان را ،بهبود بخشند ،در صدد جستجوي تأسيس نهادهايي همچون حكومت متكي بر قانون اساسي و مبادلهْ مبتني بر بازار آزاد هستند تا رفتار اعضاي خود را نظامند نمايند و انديشمندان محافظه كاري از جمله “بورك” “دوميستر” از همان آغاز عصر روشن گري استدلال نمودند كه چنان اجتماعي بدون تضمين هاي متعالي كه مذهب مطرح مي سازد نمي تواند كارايي داشته باشد جوامع مدرن بدون دلبستگي هايي كه بر منطق تكيه داشته باشند و وفاداري ها وسرانجام ،انجام وظايف غيرعقلايي كه از دل فرهنگ و سنت تاريخي بيرون مي آيد از پايه فرو خواهد ريخت.

جوامع مدرن كه بر مبناي اصول روشنگري يعني دموكراسي قانوني در حوزهْ سياسي و بازار آزاد نظام سرمايه داري استوار شده است تنها به اين علت توفيق يافته اند كه قادر به زنده نگه داشتن سرمايه اجتماعي انباشته شده قرون متمادي شده بودند(فوكومايا، 1385: 14 – 15).

هنجارهاي اجتماعي در طول تاريخ بشريت ،همواره در معرض تغيير و تحول بوده است و در مورد جوامع اي كه صنعتي شدن و نوسازي اقتصادي را تجربه نموده اند درصد تغييرات (هنجارهاي اجتماعي) همزمان با شروع روند فوق بالاتر رفته است .تغيير هنجارها در جهان صنعتي در طول سه دهه تقريباً از سال 1965-1995 بسيار پر شتاب و چشمگير بوده است .ميزان افزايش در بسياري از شاخص هاي اجتماعي آن چنان زياد بوده است كه بايد سراسر اين دوره را با عنوان “فروپاشي بزرگ” در الگوي اوليهْ زندگي اجتماعي مشخص نمود .نخستين تغييري كه روي داده است ،عبارت است از زوال خانواده و اين زوال با مجموعهْ كاملي از دگرگوني در هنجارها يا پيامدهاي اجتماعي از جمله جرم ،جنايت ،فقرو…موفقيت تحصيلي و نهايتاً مشاركت مدني كه مدنظر پوتنام است ارتباط دارد.

و دلايل اين زوال بسيار پيچيده است و از تأثير متقابل دگرگوني هاي اقتصادي و فني ،هنجارها و ارزش هاي معيني سرچشمه مي گيرد.اين واقعيت از سوي همگان پذيرفته شده است كه الگوهاي آمريكاي شمالي حالت استثنايي دارد و به طور قابل توجهي با الگوهاي اجتماعي ديگر كشورهاي صنعتي متفاوت است در ايالات متحده بيشتر بر فرد گرايي تأكيد شده است و دولت نقش كمتري داشته و درمقايسه با كشورهاي اروپايي خصوصاً اروپاي شمالي ميزان كجروي بيشتري داشته است بسياري از ناظران آمريكايي فروپاشي خانواده هسته اي را مخصوصاً به عوامل فرهنگي آمريكا از جمله فرهنگ ستيزي در ميان جوانان ،وبحران اقتدار گرايي نهادهاي آمريكايي منسوب مي دانند (فوكومايا ، 1385 : 21-24)

اين عقيده كه تغييرات عظيم درهنجارهاي خانواده به واسطهْ محروميت اقتصادي در كشوري به وجود آمده است كه ثروتمندتر از هر كشوري در طول تاريخ است قابل تأمل و تعمق است تغيير در هنجار مربوط به خانواده ريشه در تغيير ارزش دارد ،ولذا در تغييرات گسترده تر فرهنگ تجسم مي يابد . و به عبارتي اين تغييرات ارزشي به نوبهْ خود به وسيلهْ  انگيزه ها و فن آوري اقتصادي شكل مي گيرند كه ،مهمترين آن ها نسبت تغيير يافتن درآمد مردان در قياس با در آمد زنان در اكثر جوامع فراصنعتي و كنترل مواليد است.  (فوكومايا ،1385 : 45)

“پوتنام ” يكي از دانشمندان حوزهْ علوم اجتماعي ،چهار عامل را براي زوال سرمايهْ اجتماعي معرفي مي نمايد و به اعتقاد ايشان ،درگيري هاي شغلي ،تلويزيون ،ماهواره ،شهرهاي بزرگ تغييرنسل ازعوامل عمدهْ زوال سرمايهْ اجتماعي درجوامع انساني مي باشد پوتنام معتقد است جامعه اي كه انسان ها در آن ،درگيرمسائل شغلي و كاري خود هستند و فرصت استراحت و انديشيدن وتفريح را نداشته باشند و تمام دغدغهْ آنان كار وكسب درآمد باشد ،بي ترديد ،روابط اجتماعي و مدني در آن جامعه كاهش يافته واعتماد بين آنان ،تضعيف خواهد شد.

همچنين استفادهْ نادرست از تلويزيون ،ماهواره موجب گسست وتضاد فرهنگي مي شود وسبب مي گردد تا انسان ها و جوامع ضمن آن كه فرهنگ غالب خود را رها نموده ،توان جايگزيني فرهنگ مناسب را نداشته ،در نتيجه هنجارهاي فرهنگي نيز كمرنگ شده وموجبات شكاف اجتماعي و از بين رفتن روابط و شبكه هاي اجتماعي و مدني مي شود .شكل گيري شهرهاي بزرگ موجب تبديل خانوادهاي گسترده به هسته اي شده ،ارتباطات اجتماعي كمرنگ شده و عصبيت درآن تضعيف مي شود و سبب مي گردد اساساً افراد به فكر همديگر نبوده وگروه هاي انساني شكل نگيرد ،واين همه سبب از بين رفتن شبكه هاي اجتماعي و روابط بين افراد مي شود و خود عاملي است براي به وجود آمدن جو بدبيني وفضاي عدم اعتماد و در نهايت پوتنام معتقد است ،تغييرنسل ها ،سبب مي شود تا زبان مشترك بين گروه هاي مختلف بين نسلي وجود نداشته باشد و درك مشترك دربارهْ مسائل جامعه به وجود نيايد و در نتيجه ازظرفيت هاي نسل هاي مختلف براي حل مشكلات جامعه استفاده نگردد.(جان فيلد، 2004: 98)

دو عامل سياست زدگي نظام بوركراسي و به هم تنيدگي منابع طبقات اجتماعي ،سبب فرو پاشي نظام هاي اجتماعي وافت و افول سرمايه اجتماعي درجامعه خواهد شد .جامعه اي كه نظام بوركراسي سياست زده باشد و هرگونه رفتار و تصميمي درآن به جاي آن كه مبتني برشاخص هاي حرفه اي باشد ،بر مفروضات سياسي و ملاحظات گروه هاي سياسي پي نفع ،بنا نهاده باشد و به جاي آن كه نفع مردم در رفتار بوركراتيك لحاظ شود ،نفع باندها و جريان هاي سياسي در اولويت قرار می گيرد در چنين جامعه اي مردم ازنظام بوركراتيك و نيز نظام سياسي ،سلب اعتماد نموده و اکره همكاري را با چنين دستگاهي را خواهند داشت در نتيجه شاهد افت اعتماد ،كاهش مشاركت مدني و اجتماعي ودر نهايت افول سرمايه اجتماعي خواهيم شد و تنيدگي منابع طبقات اجتماعي (قدرت ،ثروت ،منزلت) عامل ديگري براي كاهش سرمايه اجتماعي است .در جامعه اي كه قدرتمندان و ثروتمندان به دنبال كسب درجات و هردو به دنبال كسب منزلت باشند درچنين جامعه اي فاصلهْ طبقاتي زياد شده و تودهْ مردم از طبقات ضعيف وگروهي خاص ازطبقات بالاخواهند بود و شكاف طبقاتي عاملي براي بدبيني و بي اعتمادي بين مردم خواهد بود و در نهايت سبب افول سرمايه اجتماعي مي شود.

افت و زوال سرمايه اجتماعي ازطريق عوامل يادشده ،سبب مي شود تا جامعه از درون تهي شده ،وبحران هويت درآن جامعه شكل گيرد از اين رو تقويت اعتماد ،روابط اجتماعي ،مشاركت مدني وحمايت اجتماعي ،ضرورت حتمي براي ساختار دهي مناسب به منظور دستيابي به توسعه خواهد بود .براي مثال ماليات دهنده در تلاش است تا حداقل ماليات را پرداخت نمايد وماليات گيرنده نيزدرتلاش خواهد بود كه ماليات هاي وضع شده را با روش هاي غيررسمي دريافت نموده ودرعمل بردرآمد دولت به منظور بهبود و بازسازي جامعه ،افزوده نشود .و اين جاست كه گفته مي شود سرمايه اجتماعي عامل مهم توسعهْ جوامع امروزي مي باشد(قلي پور،1387)

 

-1McDermott

Kakihara – & Sorenson-1

-1Evans &Easterby-Smit

-2Charles West Churchman-Nonaka & Takeuchi

-3Rampersad

-4John Gundry & Georye Metes

-1Petersen & poulfelt

Batt-2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *